خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
ادامه مطلب
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
می شنیدم که همی راند بدین نوع سخن:
کای زِ زُلفت صُ صُ صُبحم شا شا شام تاریک
وی ز چِهرت شا شا شامم صُ صُ صُبح روشن
ادامه مطلب
هوای باران شدن کرده ام
از آن بارانهای دور دست
از آن بارانها که می بینی
ابرها را با خود به زمین می کشند ها !
از آن باران ها...
____________________
ادامه چندی بعد به امید خدا ...
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
گاه گاهی با سکوتی بی رمق
از مسیر یاد تو رد میشوم
مینشینم روزها در انتظار
قصه ای تکراری و بد میشوم
ادامه مطلب
دیدم هزار سر را بر دار شانه هایت
حیف است من نباشم سر بار شانه هایت
ضحاک مار دوشم صدکاوه بغض دارم
با آن دو اژدهای خونخوار شانه هایت
ادامه مطلب
باید فرو بریزم و ازنو بنا شوم
تا از رسوب کهنه تنی ها رها شوم
دیگر بس است در دژمرداب پا زدن
دیگر بس است جل وزغ آب ها شوم
ادامه مطلب
ماه برای قطره ای
لک زده صورتش ولی
مد بلند موجها
تا لب او نمی رسد
از غلامعلی اکبر نژاد
روی قبرم بنویسید، طرف شر بوده
قلمش تند و زبانش نوک خنجر بوده
طنز می گفت و از گفته ی خود راضی بود
گوش یک مستمعش باز و یکی کر بوده
ادامه مطلب







