اثمرپور بلاگ : وبلاگي براي به اشتراك گذاري شعر و متون ادبي
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

گرچه استاد شنا هستند اما می شوند

 اغلب  مردان  بندر  غرق  در  رویای  تو

از جواد منفرد

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

میوه ی ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد

آدم اخراج از بهشت  با صفا را باب کرد

چونکه قابیل از عقب با بیل زد هابیل  را

حمله با یک بیل را در کل دنیا باب کرد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

بعد از تو زنهای زیادی خلق شد اما 

حتی خدا گاهی تلاش بی ثمر دارد

از فرامرز عرب عامری 

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

هر سه بی هم نفس و خسته دل و تنهاییم.

من و این کوچه و باران، چه به هم می آییم..!

از فرامرز عرب عامری

 
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

تنها نیایی با خودت مهمان بیاور
"حافظ به سعیِ سایه" با قرآن بیاور

این واژه‌ها این لفظ‌ها معنا ندارند
بانو برای شعرهایم جان بیاور

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
آورده است وعده ی پاییز دیگری
ویرانه های خانه ی من ایستاده اند
چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری
تا مرگ، یک پیاله فقط راه مانده است
کی می رسد پیاله ی لبریز دیگری؟
آتش بزن مرا که به جز شاخه های خشک
باقی نمانده از تن من چیز دیگری
تهران و تلخ کامی من مانده است،کاش
تبریز دیگری و شکر ریز دیگری...
از فاضل_نظری



 

 
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور من


ادامه مطلب ...
 
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

به خیر اوست ولی شر حساب خواهد شد
گل است و وقت نوازش خراب خواهد شد

چقدر شرم در او وقت خنده شیرین است
که قند توی دل آدم آب خواهد شد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥
تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود
مزه‌ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است
حدس این‌که طعم لب‌های تو چندم می‌شود!

ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد.

از شفیعی کدکنی

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

آب ، نان ، آواز!
ور فزون تر خواهی از آن گاه گه، پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر،باز هم خواهی؟ بگویم باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت
که کسی به فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود
(شفیعی کدکنی)

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

 از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست

 انگار که این قوم غضب هموطنم نیست

 اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند

 با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این لحظه پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٥

قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار

باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد

از ولی دشت بیضایی

نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٥/٧/۱٤

هر آن فردی که دارد زر به عالـم، زور هــم دارد

هر آن کــس که دارد زور و زر، مـزدور هم  دارد

مخور هرگـز  فریـــب زرق و برق ِزر، که می‌گویند

اگر ویــرانه دارد گنــج، مار و مور هم دارد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٢/٤

دو پای خسته تو همچنان زمین گیر است

تو آن پرنده خیسی که از زمین سیر است

 

تو از اهالی دردی ، به خانه ات برگرد

به سنگ و اشک قسم ، بی تو خانه دلگیر است


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٠

فریاد بی صدایم در سینه های خسته
یک آسمان غریبی در سینه ام نشسته

عمری خدا سرودم ازیک خدای سنگی
امروز پشت ایمان در سجده ام شکسته

اردیبهشت بودم سرشار سبزی و گل
پاییز گشتم افسوس زرد و غبار بسته

بوسیده دست آتش ، پوشیده سوختن را
مردی که در نگاهش دریا به گل نشسته

وقتی که در نگاهم جوشید شوق پرواز
دل را زدم به دریا با دست و بال بسته

دستی نوشت بر من سنگینی کفن را
حالا که غربت و غم در سینه ام نشسته

لیلا_قهرمانی

نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٤

ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی

هر شب ، شب قدر است اگر قدر بدانی

جامی

نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٤

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳

بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد
گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳

چه گویم ، چها دیده ام سالها
اسیرانه نالیده ام سالها
کلامی پسند دلم ای دریغ
نه گفتم نه بشنیدهام سالها
 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳

خانمانسوز بود آتش آهی ، گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی ، گاهی
گرمقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۳٠

برای با تو بودنم راه ستاره رفته ام،هر سفر ثانیه را من به شماره رفته ام

هزار پنجره نگاه در انتظار ساخته ام،روح غرور مرده را در اشک خود شناخته ام


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۳٠

یه مردی به سنِ من عاشق بشه،با موهای جوگندمی رو به روت

چقدر فرق داره نگاهش به عشق،تو رو می‌رسونه به هر آرزوت


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

سیاهی روبرومون بود ... دیگه چیزی نمیدیدم
تموم راهو جون کندم ... تموم راهو ترسیدم

چراغ جادمون ماهه ... منم با ماه همراهم
نمیدونم کجا میرم ... ولی با راه همراهم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤
ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم

مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی

دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

با همه ی بی سر و سامانی ام


باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست


در پی ویران شدنی آنی ام


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

 با هر چه عشق ...

   نام تو را می‌توان نوشت ،

   با هر چه رود ...

   راه تو را می‌توان سرود ،

   بیم از حصار نیست

   که هر قفل کهنه را ...

   با دست‌های روشن تو می‌توان گشود

   محمدرضا عبدالملکیان

 
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤
تمام سجده هایم در دل محراب، بازی بود
قبا و جا نمـاز و مهر من ، اسباب بازی بود

فقط چشم مرا هرروز خـواب آلوده تر کردند
عبادت های شبهای بدون خواب، بازی بود

به غیر از آن نمازی که شکستش یاد ابرویت
تمــام سجده هایم در دل محــراب، بازی بود

علی چاوشی
نویسنده: مسعود اثمرپور - پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟


ادامه مطلب ...
نویسنده: Virus - چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱

آوازی می خوانم

آوازی که بردگان

هنگام ساختن

تندیس بزرگ ترین انسان سیاه

می خوانند

: آزادی از سیاهی ممکن نیست!

 

 

 

 

از مجموعه شعر: سوء تفاهم

شاعر: علی داوودی

 

 

 

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦

کار دیگر گذشته است از کار ، جای باران ، تگرگ می بارد

زخم شمشیر آسمان کاری ست ، زخم ها زخم و دردها دردند.

از شیما شاهسوران

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦

دیدار ما هرچند دورادور،  زیباست!
دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست

هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز
از تو چه پنهان ! درد  دل با طور زیباست


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦

یورتمه می‌روند پشت سرت اسب‌های سپید ترکمنی
جاده‌ها را گلیم می‌بافد رج به رج عطر دختری ختنی

 

نی کمانچه دوتار می‌رقصند یک به یک دور گنبد کاووس
بندر ترکمن به رقص آمد از چنین بزم و جنگ تن به تنی

 

استکان‌های ناصرالدین شاه عطر چای زنان گرگان‌رود
پای‌بند قبیله‌ات کردند توت‌های بنفش پیرهنی...

 

لنگر کشتی‌ات به خاک افتاد جان گرفتند از تو اسکله‌ها
تاج گل بر سرت گذاشته‌اند سر به سر دختران نسترنی

 

بی تو تهران اسیر خاطره‌هاست آسمانی کثیف برجی کج
دل سپردی و برنمی‌گردی دل به چشمان دختری ختنی

از شیما شاهسواران احمدی

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦

خسته از سوختن و ساختنی حق داری
خسته از این همه پرپر زدنی حق داری

 

کرم ابریشمی و جرات پروازت نیست
پیله از ترس اگر هم بتنی حق داری

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸

بمبی که پست کردی عزیزم رسیده است

قلبی که عاشقت شده در خون تپیده است

 

بمبی که منفجر شده در قلبم وسپس

خونم براین متون پرازغم چکیده است


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٥

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

وقتی که پای عاطفه ها لنگ می شود

باید دوباره خط بکشی با مداد عشق

جایی که رنگ عاطفه کمرنگ می شود

دیگر امید نیست به فردای شیشه ها

وقتی که قاب پنجره ها سنگ می شود

شمع و گل و ستاره و آوای هر غزل

با سردی نگاه هماهنگ می شود

اینجا شکوفه احساس مرده است

هر دم میان دست و دعا جنگ می شود

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦

 

رباعی صفر :

  

 

آگاه نبودیم که گمراه شدیم

لبخند به لب مسافر آه شدیم!

در درّه ی انقلاب، آزادی مُرد

از چاله در آمدیم و در چاه شدیم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦

گریه‌ی دسته‌جمعی ابرهاست!
تا به حال تکه ابری را دیده‌اید
که گوشه‌ی آسمان
تنهایی ببارد؟!
من اما گوشه‌ای از زمین
ابری می‌شناختم
که وقتی از سر بچگی پرسیدم
"بابا آناناس چه مزه ایه؟!"
در تنهایی خلوتش
چکه چکه
آب شد...!

از جواد نوروزی

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد

صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم

که جز برای زمین خوردن آفریده نشد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳٩٢/۳/٤
شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢

روزی که در مسیر دل من قدم زدی

سبزینه برگ خاطره ام را رقم زدی

قدی کشید هر نفسم در هوای تو

بر قلب و تار و پود وجودم که دم زدی


ادامه مطلب ...
 
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است


ادامه مطلب ...
 
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳

   پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

 

   می شنیدم که همی راند بدین نوع سخن:

 

   کای زِ زُلفت صُ صُ صُبحم شا شا شام تاریک

 

   وی ز چِهرت شا شا شامم صُ صُ صُبح روشن


ادامه مطلب ...
نویسنده: حسین نوروزپور - دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤

هوای باران شدن کرده ام

از آن بارانهای دور دست

از آن بارانها که می بینی

ابرها را با خود به زمین می کشند ها  !

از آن باران ها...

____________________

ادامه چندی بعد به امید خدا ...

نویسنده: Virus - یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

گاه گاهی با سکوتی بی رمق
از مسیر یاد تو رد میشوم
مینشینم روزها در انتظار
قصه ای تکراری و بد میشوم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

دیدم هزار سر را بر دار شانه هایت
حیف است من نباشم سر بار شانه هایت

ضحاک مار دوشم صدکاوه بغض دارم
با آن دو اژدهای خونخوار شانه هایت


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

باید فرو بریزم و ازنو بنا شوم
تا از رسوب کهنه تنی ها رها شوم
دیگر بس است در دژمرداب پا زدن
دیگر بس است جل وزغ آب ها شوم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

آنقدر گریه می کرد
که نفهمید
بدنیا آمده بود

.

.

.

آنقدر گریه کردند

که نفهمیدند

از دنیا رفت


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

ماه برای قطره ای
لک زده صورتش ولی
مد بلند موجها
تا لب او نمی رسد

از غلامعلی اکبر نژاد

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

روی قبرم بنویسید، طرف شر بوده
قلمش تند و زبانش نوک خنجر بوده
طنز می گفت و از گفته ی خود راضی بود
گوش یک مستمعش باز و یکی کر بوده


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

یادش بخیر خاطره ی آن قدیم ها
فصل بهار و.. آمدن " یا کریم ها"
عطر نجیب چادر مادر...نماز صبح
از خاطرم نرفته هنوز آن شمیم ها
در"اهدنا الصراط" کمی خوابمان گرفت
تا کج شدیم از همه ی "مستقیم" ها
من قصه های کودکی ام را بلد شدم
از لابلای پچ پچ نرم نسیم ها


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

1
بر زخم دلم نمک بزن حرفی نیست
بی جرم مرا کتک بزن حرفی نیست
با این دل ساده من تورا می خواهم
حالا تو به من کلک بزن حرفی نیست

2
دیوانه ی زنجیری جبرم بی تو
دلتنگم و آشفته چو ابرم بی تو
خون شد دل بی قرار من ، می فهمی ؟
لبریز شده کاسه ی صبرم بی تو

از عابد میرزاییان

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

صادقانه دل سپردم .... سرنوشتم شوم شد

قلب من با رفتنت از عشق هم ؛ محروم شد

دل که درزندان چشمانت دقایق می شمرد

عاقبت حکمش رسید از دوریت محکوم شد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

بنای سنگی دل راصفیر ناله شکست
چوکوه زلزله دیده نشست برکف دست
فضای دیده چنان شد که ابر بارانی
به جام سینه توگویی غبارآه نشست


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

بازی
بدون ما شدن
تمام میشود

رامونا
سهم ما
تنها گورستا نی است
که مرده های ایستاده را



دفن میکنند

از علیمحمد پور حسن

نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

بوی نسیان گرفته‌اید و لال شُدید
در تبِ شعله‌ها زغال شدید

یا به گیسوی یار دل بستید
یا اسیران خطّ و خال شدید


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

گاهی دلم به حال خودش گریه می کند!
وقتی که سنگ می شوم و شیشه ام هنوز...
وقتی که داغ می شود از آه سینه سوز
وقتی که کنج خلوت تاریک و بسته ام...
تنها نشسته ام......
وقتی که از تمامی دنیام
خسته ام.....

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸

کینه ات را هر روز

از یقه لباس هایت

می شویم

اما

نه دست های من

نه این پودر ماشین ...

و نه چرخش این لباسشویی

هیچ کدام

پاکش نمی کند

کینه ات هر شب

کنار تو می خوابد

لب بر لب هایت می نهد

و هرصبح

از پیله زنی غیر از من

زاییده می شود...

از سمیه فضل علی

نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

آقا نیامدی و.. دل ما کبود شد
ایمانمان دچار فراز و فرود شد

آقا نیامدی و .. همه عقده های ما
دور از تو ذره ذره روان گشت و رود شد


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

 بگذر از نی، من حکایت میکنم 

 وز جدایی ها شکایت میکنم 

 ناله های نی ، از آن نی زن است 

 ناله های من ، همه مال من است 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

گر جا نمی گذاشتم مهر را
در لابه لای ازدحامِ از تو گذ شتن ها
در روزگارِ امروزم
بال و پَری می ماند


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

پیر زنی با شوهر خویش گفت
کرده ام آرایش و قلبم شکفت
یار تو مو کوته و ناز آمده
سیب ، هلو گشته و باز آمده


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

تو را به جان عزیزی که در سفر داری

بگو که از دل بیچاره ام خبر داری

بگو تو مثل دعای قنوت نیمه شبی

به محض آمدنِ روی لب اثر داری


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

در شهر تو که عاطفه تحقیر می شود
از قلبهای یخ زده تقدیر می شود
شبها اگر مجسمه ها راه میروند
آزادی است آنچه زمینگیر می شود
امروز تیتر اول یک روزنامه بود
" تنها درخت سبز جهان پیر می شود"
فهمیدم از اشاره آن سرمقاله باز ،
...نقش خیانت است که تصویر می شود
سرگرم پوشش خبری روز واقعه
سیل خبرنگار سرازیر می شود...


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

گاه گاهی با سکوتی بی رمق
از مسیر یاد تو رد میشوم
مینشینم روزها در انتظار
قصه ای تکراری و بد میشوم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

از ناصریه خواهد گذشت
از کناره های جلجتا
تا مقتل یحیای نبی
ره می سپرد این کاروان
وصبر تو بر دنده های تاریخ فرو می رود
وقتی از سر قرون می گذری


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

دست نیاز باد
آهسته پیچ موی تو گشاد
زلف سیاه خط کشید بر صفحه رخت
گوی که گرگ گشنه ای بر روی برف تازه پا نهاد
آن باد رهگزر از عطر موی تو ربود
هرجا که رفت بوی مشک داد-
این باد زنده باد

توسط اعظم خواجه اف(خجسته)

نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

من می روم ..دلم به دعای تو بسته است
بغض فشرده ام به صدای تو بسته است

شب خود به خود به آینه تحمیل می شود
وقتی که پلک پنجره های تو بسته است


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

یک سکه حرفهای مرا "اعتبار" نیست
وقتی که "جبر"، می شود و "اختیار" نیست

این گریه ها که رنگ مرا "زرد سرخ" کرد
چیزی جز اعتراف؛ در ین احتضار نیست


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦

مــن کـه عمری اســت بــه شــمع رُخ تـو دمسازم
همچــو پـروانـــه‌ی عاشــق بــه تــو مـــی‌پردازم

گفتــه بــودی کـه بسـوزی بـه غمــت جــان مرا
هیـچ غـم نیسـت بســوزان بــه غمـت مــی‌سازم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

ما که رندیم و خرابیم جهان ما را بس
در جهان هر چه که باشد یک از آن ما را بس
با قناعت بشود هر چه که کار است ردیف
پس دو تا خانه و ویلای گران ما را بس


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

بیا و فرش چمن شو براین کویر دلم
نوید فصل دگر شو به زمهریر دلم

بیا و ماه شبم باش و شام من بشکن
رفیق محبس من شو که من اسیر دلم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

شب همه شب قسمتم اینگونه محنـــــتها چرا؟
شب همه شب سهم من داغ و مصیبتها چرا ؟

عرضه کردم عشق را در خـانقاه عاشــــــقان
تا زلال دل ندیدی ، خشم و غـــــــیرتها چرا؟


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

بیشه داران ، با تبر دارن ، تبانی کرده اند
قامت بالا بلندان را ، کمانی کرده اند

ریشه خواران فسون ، بر تکدرخت پیرباغ
زاغ را ، مامور برج دیده بانی کرده اند


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

بسان چشم هایم کوچه ها امشب چه بارانی است

نمی دانم مگر این فصل هم فصل پریشانی است



تمام برگهای آرزوهایم ، به مهر کینه ، باطل شد

دل دریایی آرام من ، امشب ، چه طوفانی است


ادامه مطلب ...
نویسنده: حسین نوروزپور - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


خبر  آمد  که  ز معشوق  ؛   خبر     می آید

ره   گشایید    که   یارم   ز    سفر    می آید

کاش  می شد   که   ببافند  کمی    مویم   را

آب     و     آیینه     بیارید   ؛    پدر   می آید


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

می خواهم بار دیگر بتابم

مشت گره

محکم

جدی

فریاد بزنم دیوانگی ام را


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

تو بیایی نفسی..آه به خود می آیم
من بیخود..من خودخواه به خود می آیم
نه مگر قول ندادی به من بی خورشید
که شبی در بغل ماه به خود می آیم؟!


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

کابوس
پایانت را بغل میکنم

در چهار راه خاموشی
هیچ عشقی
به خیر
ختم نمی شود


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

برای گفتن خودم اسیر صحنه سازیم
چقدر کوچک است این حقیقت مجازیم
دلم گرفته آشنا صدا بزن دل مرا
درین سکوت زخمه ها توئی که می نوازیم


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

به پنجره به خودم می خورم که بر گردم
چقدر خسته وتنها چقدر دلسردم
شروع می شوم از گریه های طولانی
به نام حضرت دلتنگهای بارانی
قسم به غربت نامت عزیز بیمارم
چهل شب است که از داغ عشق تب دارم
چهل شب است که آتش گرفتم از غم تو
کجاست ضامن آهوی خسته مرهم تو؟


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

غم‌ها اگرچه وصله شده بر تنم، غزل
امّا هنوز با دمِ تو روشنم غـــــزل

مادر به جای "شیر" به من "شعر" داده است
سنجاق کرده است به پیراهنم، غزل!


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

همیشه در کنارت بودم

آخرین بار که

کفشهایم را جفت کردی

فهمیدم که مهمان بودم

یاس.پناهی

 
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

وقتی که قلب ِ محکمت
از ترس ِشب یک لحظه ریخت
مردم همه ترسو شدند
هرکس به یک خلوت گریخت


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

وقتی برای نافله حالی نمانده است
دل مرده است و جای سوالی نمانده است

از انقراض ما دو سه نسلی گذشته است
حتی برای گریه مجالی نمانده است


ادامه مطلب ...
...
نویسنده: مسعود اثمرپور - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

در این دیار ســـربی، یک اســــتکان هوا نیست
درد و غم و مرض هست
، یک جرعه ی دوا نیست

معشوقه های این شهــر، بر چهــره ماسک دارند
احـوال عاشقــان نیز، چندی است ر
و به را نیست

فرهـاد آسم دارد، خســــرو ســــیاه ســـــرفه
هیچ آدمی به فکــــــر شــــــیرین بینوا نیست

«اطفـــال و سالمنـــدان» در خانه ها اسیـــرند
ویران شـــود هر آنجــا، غوغای بچـــه ها نیست

تاوان دیدن تو، ســـــنگین تر از جریمه اســـت
من زوجم و تو فردی ، این شهر جای ما نیست

نویسنده: حسین نوروزپور - جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

" نسیم تبسم "

دلتنگ گشته ام
می کشاند بسوی خودش
خنده هایت ،
دلم را...
نیمه شبست و این دل نا آرام
مشحون است آسمانش
از نسیم تبسمت ،
و اکنون
سرشار از سرور
با تو سخن می گویم ،
و از برای تو بودن.
اگر به نگاه تو خیره شود
ای مهربان ،تار می شود چشمانم .
سلامم را تو پاسخ گوی
کلامم را تو معنا ده
صداقت را به چشمانم تو دانا ده
و می دانی !
سلامت را ز جان خواهم
کلامت ای گهر دانم
ز چشمانت توان جویم
مرا یکباره در بر گیر...

9 دی 1389ح.ن

نویسنده: Virus - دوشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٤

 

خوب

مهربونی هات زیاده

که هنوز خوب و صبوری

مثل یک حس ِ قشنگی

حتی وقتی خیلی دوری

 

نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧

کودتا ضّد خودم همنفسِ رفتنِ تو
سایه های بدنم در قفسِ رفتنِ تو
مثلِ گردابِ شبِ وحشت و بیمِ طوفان
بالهای هیجان در هوسِ رفتنِ تو


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود اثمرپور - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧

تهران!چه شد سپیدی بختت به باد رفت؟
پایت به خاک مانده و تختت به باد رفت؟

ای نوعروس باکره آخر چگونه شد-
با یک نسیم آن همه رختت به باد رفت؟


ادامه مطلب ...
مسعود اثمرپور
سلام من مسعود اثمرپور هستم متولد مهر ماه 1354 در تهران . دارای مدرک فوق لیسانس معماری از دانشگاه آزاد و از سال 1367 کار گفتن شعر رو آغاز کردم و الان مجموعه منتشر نشده ای رو دارم به نام در تنهایی. که بعضی از شعرهاشو براتون تو این وبلاگ خواهم گذاشت.
کدهای اضافی کاربر :


كد عكس تصادفی

Bahar-20 بهاربيست

فال حافظ شیرازی
فال حافظ